باغبان در باز کن
من مرد گلچین نیستم
من اسیر یک گلم
دنبال هر گل نیستم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
غربت دیرینه ام را باتو قسمت میکنم
تا ابد با درد و رنج خویش خلوت می کنم
رفتی و با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد
من در این ویرانه ها احساس غربت می کنم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کاش هرگز در محبت شک نبود
تک سوار مهربانی تک نبود
کاش بر لوحی که بر جای دل است
واژه ی تلخ خیانت حک نبود
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
طعنه بر خاری من ای گل بی خار مزن
من به پای تو نشستم که چنین خار شدم
سلام سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
مرسی که میاین و نظر میدین
حالا می خوام جواب زهرا خانم رو بدم
که از من خواستن از خودم و چگونگی درست کردن وبلاگ بگم
درباره خودم تا این حد بگم که
من مهسا هستم 18 سالمه..دیپلم انسانی دارم
و امسال پیش دانشگاهی باید بخونم
و حالا نحوه درست کردن وبلاگ:
وارد سایت http://blogfa.com بشید
بعد وارد قسمت ایجاد وبلاگ جدید میشید
اونجا یه فرمی میاد که باید پر کنید..
اگه همه چی درست باشه وبلاگ شما درست میشه
اگه درست کردی به من بگو که بیام و ببینم![]()
البته اینم بگم اگه بخواین بلاگفا باشه باید اون سایت برین
اگه جای دیگه می خواین برین بگین تا بگم
فعلا بابای![]()
![]()
اتل متل ستاره گلم دوستم نداره
نه اس ام اس نه تک زنگ
دلم براش شده تنگ
اتل متل آسمون من بدو تو مهربون
تو مثل گل من از گل
من زشت زشت تو خوشگل
اتل متل یه خورشید کی از دلت منو چید؟
این همه دوری از من
کی این روزا رو میدید؟
اتل متل خدافظ خوندم تو فال حافظ
نگات شده سرد سرد
جدایی پر پرم کرد
هیچکس اشکی برای ما نریخت
چند روزیست که حالم دیدنیت
حال من از این و ان پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفال میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
بازم سلام..
این دفعه که اومدم با کلی کار اومدم
اونایی که قبلا اومدن و دیدن الان تا ببینن متوجه تغییرات میشن مثلا: تغییر قالب و...
امیوارم خوشگل شده باشه
نظر فراموش نشه
خوشحال میشم تو بهتر کرنش بهم کمک کنین
راستی به نظر شما چرا بعضی از آدما انقدر نامردن؟؟؟
الان واقعا به این نتیجه رسیدم که آدم نباید عمرشو پای بعضی آدما هدر کنه
به قول معروف:
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
مگه نه؟؟؟؟!!!
نیم شب صورت خود را به خدا خواهم کرد
از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد
تا که جان دارم و از سینه نفس می آید
به تو ای دوست وفا خواهم کرد
من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم
از دشت شقایق ها
با عشق گذر کردیم
گفتم اگه من مردم
چقدر به من وفا داری
عشقو به فراموشی
چند روزه تو می سپاری
گفتم تو که می دونی
سر خاکتو می میرم
ولی تا لحظه مردن
نمی گیرم دل از تو
سلام سلام. خوبین؟ بععد از قرن اومدم و یه سرکی کشیدم
مرسی از نظر هایی که گذاشتین مخصوصا ریحانه جون
خواه یه نظر شا نظر بزارین. گناه دارم. اگه بزارین قول میدم هر روز بیام وبدم به شما![]()
![]()
می دانم که آسمان آبی است. ابر سفید است. کوه قهوه ای است.
بال های پروانه ها رنگارنگ است ولی از وقتی که به دنیا آمده ام
رنگی جز سیاهی ندیده ام.
مادرم را هر روز صبح می بینم. دست هایم را روی صورت او می کشم.
حالا دیگر تمام برجستگی ها و فرورفتگی های صورتش را از حفظ می دانم.
هنوز هم وقتی با او حرف می زنم دوست دارم دستش را در دستم بگیرم.
می پرسد:(( چرا دست هایم را می گیری؟! ))
می گویم: (( چون از گرمی دست هایت جان می گیرم. ))
مادر می گوید دست های من از دست های او ماهرتر است
چون من عادت کرده ام که شکل هر چیز را با لمس کردن به ذهنم بسپارم.
ولی من دست های مهربان او را بیشتر از دست های خودم دوست دارم.
بینی مادر در وسط صورتش بزرگ تر از بینی من است
ولی مادر می گوید بینی من کارآمدتر است.
چون من بوها را بهتر از او احساس می کنم.
از همان بچگی وقتی مهمانی به خانه ی ما می آمد
مادر از دم در به او می گفت که حرف نزند
و بعد به من می گفت: (( اگر گفتی چه کسی به خانه ی ما آمده؟! ))
من بو می کشیدم و بیشتر وقت ها اسم مهمان را درست می گفتم.
آن وقت مادر می خندید و نوک بینی مرا می بوسید.
افسوس که از پدرم چیز زیادی نمی دانم.
از وقتی به دنیا آمده ام او بیشتر در سفر بوده است.
پدر هر چند وقت یک بار به ما سر می زند.
مقداری پول در دست مادر می گذارد
دستی روی سر من می کشد
و می گوید: (( چه قدر بزرگ شده ای. ))
می دانم که او مرا دوست دارد.
چون تا وقتی که پیش ماست سعی می کند به من کمک کند.
اوایل نمی خواست باور کند که فرزندی نابینا دارد
و تا دو سال پیش توانایی های فرزند نابینایش را باور نداشت.
یادم می آید یک بار او تابلویی از سفر آورده بود.
ساعت دیواری را برداشت تابلو را جای ساعت به دیوار زد
و ساعت را به دیوار دیگری وصل کرد.
به او گفتم: (( بابا ساعت را کج زده ای. ))
به حرفم اهمیت نداد. دوباره به او گفتم: (( بابا ساعت کج است. ))
با بی حوصاگی گفت: (( تو از کجا می دانی؟ ))
گفتم: (( از صدای تیک تاک ساعت می فهمم.))
عصبانی شد و گفت: (( من که چشم هایم می بیند کجی آن را نمی بینم آن وقت تو...))
و بقیه حرفش را نگفت.
مادر مثل همیشه به کمکم آمد
و گفت: (( راست می گوید. خودت بیا از دور نگاه کن ببین کج است. ))
پدر ساعت را صاف کرد. اشک هایم مثل باران روی صورتم می لغزید.
مادر سرم را روی سینه اش گذاشت و در حالی که گوش هایم را می بوسید
گفت: (( من به این گوش ها افتخار می کنم. ))
با همین گوش ها آن شب شنیدم که پدر به مادر می گفت:
(( انقدر او را لوس نکن. او که تا ابد نمی تواند به تو تکیه کند. ))
پدر راست می گفت اکنون دو سال از آن شب می گذرد.
در این دو سال من از مادر خواستم که مرا با عصای سفیدم رها کند.
بگذارد که خودم به کمک عصایم محیط اطراف را بشناسم.
دلم می خواست خودم به تنهایی وارد اجتماع بشوم
و زندگی را تجربه کنم
و حالا دو سال تجربه به من نشان داده
در دنیا کسانی هستند که به توانایی های خودشان ایمان ندارند
و حتی با داشتن چشم زیبایی های زندگی را نمی بینند.
من امروز فهمیده ام کورتر از من هم در دنیا هست
لا لا لا لا نخواب سودی نداره
همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه
که ماه غصه ش نشه تنها بیداره
لا لا لا لا نخواب بازم سفر رفت
نمی دونم به کارون یا خزر رفت
فقط دردم اینه مثل همیشه بدون اطلاع و بی خبر رفت
لا لا لا لا نخواب میدون جنگه
دست هرکی که می بینی یه تفنگه
یه عمر دور چشماش گشتم اما
نفهمیدم که اون چشما چه رنگه
لا لا لا لا نخواب زندونه دنیا
سر ناسازگاری داره با ما
بشین بازم دعا کن
برا اون که ما رو اینجا جا گذاشت تنهای تنها
لا لا لا لا نخواب اون راه دوره
خدا می دونه که حالش چه جوره
توی خلوت میگم اینجا کسی نیست
خداییش که دلم خیلی صبوره
لا لا لا لا نخواب تیره ست چراغم
مثل آتشفشان میمونه داغم
به جون گلدونا کم غصه ای نیست
هزار شب شد نیومد باز سراغم
لا لا لا لا نخواب خواب که دوا نیست
دل دیوونه داشتن که خطا نیست
میگن دست از سرش بردار نمیشه
آخه عاشق شدن که دست ما نیست
لا لا لا لا نخواب تنها می مونم
کمک کن قدر چشماتو بدونم
چرا چشمات پر خشم عزیزم
مگه من مثل اون نا مهربونم
لا لا لا لا نخواب ماه رو نگاه کن
من اسفند و میارم تو دعا کن
بگو برگرده پیش ما بمونه
کتاب حافظ و بردار و وا کن
لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه
همیشه عمر خوشبختی کوتاهه
میگن با یه فرشته اونو دیدند
دروغه جون دریا اشتباهه
لا لا لا لا نخواب تلخه جدایی
کمر خم میشه زیر بی وفایی
تو بیدار باش همه تو خواب نازن
برای کی بخونم پس لالایی
لا لا لا لا نخواب تنهایی زرده
اگه طولانی شه پر از یه درده
اگه چشم انتظار باشی که هیچی
دروغ میگی به دل که برمیگرده
لا لا لا لا نخواب اشکت زلاله
مثل بارون پای نخل وصاله
من و تو هم شب و هم قلب و کشتیم
ولی اون چی که انقدر بی خیاله
لا لا لا لا نخواب دنیا خسیسه
واسه کم آدمی خوب می نویسه
یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده ست
یکی پلکاش تو خوابم خیس خیسه
لا لا لا لا نخواب دنیا یه سیبه
همیشه سرخ و تب دار و غریبه
تا اون بالاست رسیدن اما تنهاست
پایینم که بیوفته بی نصیبه
لا لا لا لا نخواب اینجا سیاهیست
پر اما تو تنگ از یه ماهی
اونی که ماه رو بیدار نگه داشت
االهی خواب باشه الان الهی
لا لا لا لا نخواب تا اون بخوابه
بشین اونقدر تا که خورشید بتابه
زمونی که یقین کردم بیدار شد
بخواب با یاد عکسی که تو قابه
لا لا لا لا بخواب بیدار حالا
دیگه باید بخوابی حالا حالا
بخواب دیگه تو می تونی بخوابی
ببین خورشید اومد بالای بالا
لا لا لا لا اینم بود سرنوشتم
این از امروزم و این از گذشتم
نمی خوابم تا تو برگردی یک روز
منم خواب و واسه اون روز گذاشتم
نمی خوابم تا تو برگردی یک روز
منم خواب و واسه اون روز گذاشتم
من امشب زیر باران گریه خواهم کرد
در این تنهایی و خلوت
در این دشت و سکوت و سرد
در این بیهودگی های پر از ابهام
در این خلوت سرای حسرت و اندوه
نمی دانی چه بی تابم
نمی دانی چه مشتاقم ببینم روی ماهت را
من امشب گریه خواهم کرد
من امشب زیر باران تو را فریاد خواهم کرد
اگر از آسمان سیلاب غم بارد
اگر از هر طرف تیر از کمان آید
بدان ای نازنین من نمی ترسم
تو را فریاد خواهم کرد
من از تاریکی و ظلمت نمی ترسم
تمام ترس من اینست فراموشم کنی ای دوست
ببار ای بارش باران
چنان مشتاق اشکم من
که می خواهم ببارم
من امشب گریه خواهم کرد
من امشب بغض را در سینه خواهم کشت
و بی پرواتر از دیروز
تو را فریاد خواهم کرد
من امشب آرزوی مرگ خواهم کرد
چنان مشتاق مرگم من
که شرح آرزوی من مثال ریشه و آب است
تو ای باران تو ای مولود ابر و آب
چه حسرت گونه می باری
مرا با خود ببر امشب
به گورستان دلتنگی
مرا با خود ببر امشب که اینجا زندگان
از عشق بیزارند
و باران را نمی فهمند
من امشب گریه خواهم کرد
و از دست خدا هم شکوه خواهم کرد
خدایا خدایاااا چرا مردم نمی دانند که
که باران حاصل اشکیست که عاشق از دو چشمانش به هنگام سکوت خویش می بارد
چرا مردم نمی دانند که باران هدیه ی ابر است به هر که عاشق اشک است
من امشب گریه خواهم کرد
به گوش ابرها امشب تو را فریاد خواهم کرد
بمان بمان تا ابر بارانیست
بمان تا در کنارت من بسان غنچه بشکافم
بمان تا در نگاهت من بکارم شاخه ی عشقی
بمان تا روی دستانت ببارم شبنم اشکی
بمان تا روی لبهایت نشانم بوسه ی لطفی
بمان ای نازنین من
بمان تا آسمان آبیست
من امشب گریه خواهم کرد
به یاد قامتت ای دوست
میان باغ احساست هزاران سرو می کارم
به یاد چشم شهلایت
هزاران گریه می کارم
اگر امشب خدا گوید
که بنده ساکت
ساکت امشب من نخواهم بود
تو را من با تمام عشق
تو را فریاد خواهم کرد....
از کسی که دوستش داری بگذر اگر قسمت تو باشد نزدت باز می گردد اگر هم بر نگشت حتما از اول قسمت تو نبوده. پس سعی کن به کسی که تشنه ی عشق است دل نبندی چون تشنه ی عشق روزی سیراب خواهد شد
میان چشم من و تو :
کلام کوتاهی است
سکوت را بشکن
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کاش برگردی شبی این بی وفایی ها بس است
نیست جز تو هیچ کس خواهان من
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من از این فاصله ی فاصله ها دلگیرم
بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یک ناله ی مستانه ز جایی نشنیدم
ویرانه شود این شهر که میخانه ندارد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دیدی غزلی سرود
عاشق شده بود
انگار خودش نبود
عاشق شده بود
افتاد و شکست
زیر باران پوسید
آدم که نکشته بود
عاشق شده بود
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سالیانی است که من عاشق چشمان توام
خنده از کلبه خویش بیرون کرده و گریان توام
سالیانی است که از غصه جدا نیست دلم
سوختم آزاد و کمی غرق صفا نیست دلم
مرا بی یار و غمخوار آفریدند
مرا بیمار بیمار آفریدند
مرا با درد عشق سینه سوزی
از اول بی پرستار آفریدند
مرا دائم ترین رنج ها کردند
چو گل در سایه خار آفریدند
مرا لبریز محضت آفریدند
مرا از غصه سرشار آفریدند
مرا در بذل گیتی مات و مبهوت
نه سرمست و نه هشیار آفریدند
مرا چون مرغ رخش خوانی در این باغ
گرفتار گرفتار آفریدند
مرا ز آمیزش امید و یاس
پس از یک لحظه دیدار آفریدند













